قانون...؟! - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 2:05
اینجا بخوام مظلوم بازی و خانم بازی دربیارم مراعات کنم حقمو خوردن یه لیوان اب روش! همین ادمای به ظاهر مهربون کافیه بفهمن تنهایی!! یاد این جمله افتادم قول دادم که خودم پشت خودم باشم و بس:| جالبه بدونید اولش که اومدن تا چیزی میشد میگفتن عیبی نداره...سلامت باشید ان شاالله..الان چندساعت نگذشته:چرا شوره؟چ...
:))فان طور - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 2:05
وای وای:)) اولین نفرپریدم توحموم تهدیدم کردم کسی طرف حموم نیاد:دی ازینجا به بعدش فانه:))) با سه تاخواهر دوست شدن,یه قلن یه تک..از قل۹سال بچه ترم من۷۶ام.اونا۶۷!ازخواهربزرگشونم ۱۸سال بچه ترم.. متاهلا و بچه دارا تو اتاق دیگن... حالا ماییم توی سالن ویه مشت+۷۰/۶۰سال:)) پیرزن اول درحالی که سوزن قندشومیزنه...
دلتنگی.. - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 2:05
کسی نبود به وقت دلتنگی حال مارا خوب کند.. نبود مارا از چنگ غصه بگیرد.. نبود آرامش قلبمان باشد.. نبود که قرار بی قراری هایمان باشد.. کنارشان بودیم و کنارمان نماندند.. مرهمشان شدیم وزخم زدن بر قلبمان.. کاش کسی بیاید مارا از آغوش این همه غم بیرون بکشد.. بیاید که با دیدنش لبخندمان کش بیاید.. بیاید و دلخ...
ناز میخوابیم خشم اژدها پامیشیم:| - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 2:05
xa0این کابوس واران اینا به حدی کابوس بود کهمن گاهی فکر میکنم این اتفاق افتاد چه کنم.. توی سرو صدای این پیرزنا به بدبختی خواب رفتم,گرم خواب بودم یکی توخواب داشت اذیتم میکرد.. رومو کردم اینطرف یهو یکی گفت سمیرا سمیرا! یه لحظه میخواستم بزنم تودهنش ..اماده شده بودم بزنم که چشام زودترباز شد.. میگه:انقدر ...
بغض اشنا.. - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 2:05
فردا ظهر برمیگردیم.. ومن بغض کردم و چشام پر اشک باز که دارم میرم.. این گنبد طلا این حال و هوای خوب معلوم نیست دیگه کی برگردم..اصلا برگشتی هست زنده میمونم که باز بیام؟؟ بیام و زل بزنم به ضریح به پنجره فولاد به گنبدطلا.. که فراموش کنم چقدر دلم ازین زندگی.. ازین آدمایی که زخم زبون شده عادتشون.. از این ...
آدمی - تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 0:56
غصهی ادم هارا نخورید... زندگی معجون درداوریست پر ازسرگرمی هاییکه ادمی به ان ها میگویدمشغله! درابتدا ادمیزاد به این مشغله ها عادت ندارد..مدتی را ازتنهایی جان به لب میشوند وهرچند ازنظر ادمی سخت و طاقت فرسا.. لاجرم زندگی تقاطع لحظه لحظه هایی میشود که منتهی بهخیابان فراموشیاست.. یا بهتر بگویم آلزایمر
مسلمان - تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 0:56
واعظی پرسید از فرزند خویشهیچ میدانی مسلمانی به چیست؟صدق و بی آزاری و خدمت به خلقهم عبادت،هم کلید زندگیسگفت: "زین معیار اندر شهرما، یک مسلمان هست آن هم ارمنیست" !! +تاحالا بهش فکر کردید؟؟چقدر ما به دینمون ظلم کردیم؟؟چندنفر از دین بیزار کردیم با رفتارمون به عنوان یه مسلمان؟
روزنوشت(عیدانه) - تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 0:56
1 توی همه ی فیلمایی که بابام از قدیماتوگوشیش داره..من شخصیتی شبیه شخصیت کارتونی برنارد داشتم! حتی توی یکی از فیلما عموم وبابام طی حرکتی ازمن یه اثر تاریخی میسازن:| چشامو میبندن بعد یه کمربند میگیرن برام میگن چشم بسته باید هی از روش رد شی وبرگردی و پات بخوره باختی:| اونوقت کمربند برمیدارن و من رو ه
تکه ابرم که نهان ساخته ام کوهی را - تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 0:56
1 دلسوزانه به مامانم میگه بهارنارنج اینکاری که کرده اون معصومیت قدیمی رو نداره مامانم میگه:میخوام نداشته باشه ازین معصومیتا! پیش خودم فکر میکنم معصومیت روح وقلبم که کشته شد کک هیچکدومشون نگزید حالا برای این چیزسطحی معصومیت میره؟؟هه.. 2 چندوقت دلم میخواد که وبلاگ و گوشیمو مرخص کنم.. نه که خیلیم کا
سلام - تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 0:56
[unable to retrieve full-text content]سلام.. اینجا رو بخونید,توضیحات کامله اونجا:) http://barani-96.blog.ir/1396/05/11-1
زندگی شاید همین باشد.. - تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 0:56
1 مراقبه امروز یوگا راجع به عشق بود.. گفت به شخصی که دوست دارید عاشقتون شه یامیخواید عشق بیشتر شه فکر کنید.. یه وقتایی اون مراقبه اخر یوگا برام حال بهم زنه.. هرچی فکر کردم به چه کسی باید فکر کنم..کسی نبود.. xa0کسی که من دلم بخواد..البته اگه هنوزم اسمش دل! باز خوبیش اینه من انقدر خسته بودم که باز رفت
مرا اینگونه بشناس - تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 0:56
هرگز خودم را به کسی نیاویخته امزیرا که جان برایم از جامه پیش تر استجیبم جواب ندادهبازو جویده امزیرا که من هزار من به منتش می ارزدتن به موریانه ها داده اماماهرگز به تیغ، ما نگفته وبه تبردست ندادمبار داده ولیبار نبودمنه بر شانه ایو نه تا حالزیر سرِ من شانی فرو ریخته .سنگینی منسرِ غم هایی ست که خوردم
کابوس(بازی وبلاگی) - تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 0:56
چندوقته من یک کابوس میبینم که هرشب عموما تکرار میشه.. درست وسط خواب و رویا یهو غباری همه صحنه رو فرامیگیره..وصدای موتوری از نزدیک به گوش میرسه.. بعد اون غبار کم کم محو میشه و یه بز(کلیک)نمایان میشه..ومامانشوصدامیکنه: مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــامـــــــــــــــــــــــــــــــان؟؟مامــ
راحت بخواب... - تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 0:56
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
مغلوب - تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 22:17
آقاگل راجع به اولین پست های وبشون نوشته بودن..وسوسه شدم رفتم صفحه آخر وب این دست نوشتمو دیدم:) می دانی... گاهی حتی حس لمس قلم هم نیست... آنقدر سردرگماحساستمیشوی که نمیدانی از کدامش بنویسی... ساعت ها میخندی.. اما لحظه ای بعدبغضراه گلویت را میگیرد.. حسی ناگهانی وجودت را میگیرد.. می دانی..همیشه میگو
پنجره.. - تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 22:17
بین خانه ی ما و شماساختمانی بلند ساختندنامرد ها قدر یک چشم به هم زدنهمه ی حواسم را پوشاندندطوری که پنجره ی اتاقتاز پشت بام هم پیدا نیستامروز عجیب نگران بودمیاد عمق نگاهت عذابم می دادهر چند هیچ نمی گفتی امابه سکوت چشم هایتسخت دل بسته بودمالبته چیزی که بیشتر نگرانم می کردساکنین این برج زهرمار بودندب
کاش.. - تاریخ: 1396/4/26 ساعت: 22:17
[unable to retrieve full-text content] کاشxa0 یکبار هم ما شکوفه میدادیم... ما که این همه هرس شده ایم! +عادت کردم..
خاطره طوری+یک سوال مهم - تاریخ: 1396/4/23 ساعت: 3:44
1 اگه یه روز تو تلویزیون اعلام کردن دخترکی از وحشت صدای سوت دیگ به رحمت خدا رفت..شک نکنید منم:| یعنی بعد این همه آشپزی هنوز از صدای دیگ وحشت دارم وصداش که میشنوم از جا میپرم و تا10دقیقه قلبم مثه گنفیشک میزنه و دست و پام میلرزه:| اصلا صدای کوفتیش با روحیه من سازگار نیست:| xa0من جهازنخریدم هنوز وتا وق
remedy - تاریخ: 1396/4/23 ساعت: 3:44
قبلا راجع به وضعیت معدم گفتم! روش درمان من همیشه روش بی توجهی بوده..به چه صورت؟ به این صورت که من یه مدت قشنگ که روبه موت رفتم میرم دکتر.. ازونجا کلی دکتر کپسول وقرص میده که اکثراهم محتوی قرص اعصاب هم هست:/ وکلی اخطار.. بعد داروها یک ماهی تو دراورم میمونن ومن هربار نگاهشون میکنم وکم کم خوب میشم:| بع
معضل طوری - تاریخ: 1396/4/23 ساعت: 3:44
کبری یه دختری بود تقریبا هم سن و سال شمایه کاری انجام داد مثل همین کاری که شما انجام دادیدقیقا ...همین که الان یه پست الکی گذاشتی و چراغ وبلاگت روشن شداونم یه همچین کار ی کرد :)))ما الان میگیم تصمیم سمیرا :)))))

برچسب‌های مرتبط

کاش میشد | کاش میشد باز کودک میشدیم | کاش میشد زندگی تکرار داشت | من به این یک جمله ی خود سخت ایمان داشتم | you love them me before you | you love them as you love me | you love them | مومن از عشق است | عشقتك عشق مؤمن | عشق مومن